۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

نشست,بی اینکه منتظر چیزی باشه.
سیگارصاف شدشو از کیف پول چرمش بیرون اُورد
آروم و با وسواس سیگار خشک شده رو با زبون تر کرد.
بی هدف لکه های سیاهی که آسمون ابری رو کثیف کرده بودن و پشت سر هم قارقار میکردن رو دنبال میکرد...
چند دقیقه گذشت
از اطراف صدای سوختن سیگاروقارقار می اومد ولی صدای گوش خراش "ناامیدی", به شعاع یک عمر,لذت گوش دادن به این صداهای غمناک رو ازش دزدیده بود.
غرق در تفکراتش شده بود
احساس گرما کرد,سیگاری که بین انگشتش یخ زده بود,خاکستر شده بود.
خاکسترهای سیگار روی شلوار جینش ریخته بود
هیچ عکس العملی  نداشت...
مات این معما که چرا فکر کردن به این جثه ی بی مصرف خودش ,سودی جز ضرر نداره؟!!
آره , این بار هم انگشتشو سوزونده بود...
به خودش,به این بیخود حال بهم زن لعنت کرد .
با تمام پررویی چشم های بی حیاش رو به آسمون پاک دوخته بود و اصل بارها ثابت شده بهش که: "بدرد هیچ کسی نمیخوره" ,رو با خودش تکرار میکردو کلاغهای آواره که از پرواز خسته شده بودن رو دید میزد.
همینطور که با پلکهای خستش کلاغهایی که پشت دود غلیظ سیگار خاکستری شده بودن رو دنبال میکرد,چیزی دید که تا اونوقت,برای کسی,حتی برای خودش اینقدر مهم نبود...

نارونی رو دید که سخاوتمند,شاخشو به رایگان به کلاغهای آواره بخشید....

 لبخند زد.
شلوارشو با دست تکوند.
سیگارشو زیر کفشش خاموش کرد و رفت...
در حالی که از صدای زیبای غمناک کلاغ های خاکستری که از خونه ی راحتشون می اومد,لذت میبرد... 


 --فهمیدن کامل  متن یه کم دقت میخواد.
--مرسی.  

 

۲۳ نظر:

  1. نوچ ، من نفهمیدم .. میشه یه بار دیگه متنو بنویسی ؟ :))
    اما انصافن خوشم اومد .. عالی بود ..

    پاسخ دادنحذف
  2. بله، حضور هر آدمی در این دنیا مفیده. بعضی از آدم ها برای آدم های دیگه فقط نقش یک نارون رو بازی م یکنند.
    وقتی بد میشه که از طرف کسایی که به آن ها تکیه گاه داده است، ملامت شود.
    بوس برای سیگار تاشده در کیف چرمی و لکه های سیاه در آسمان.

    پاسخ دادنحذف
  3. خیلی زیبا بود.
    منو یاد سبک نوشتن یکی از دوستام انداختی که نوشته هاش رو خیلی دوست دارم.
    من شما رو با افتخار لینک کردم.
    بدرود

    پاسخ دادنحذف
  4. هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست
    تا نگویی که اسیران کمند تو کمند...

    پاسخ دادنحذف
  5. خب.
    جملات ادبی قشنگی استفاده کردی.
    اگه سیگار رو بذاری کنار شاید نگاهت کمی عوض بشه.
    علاقه تو به کلاغ کمی عجیبه!
    نارون باش نه کلاغ!

    پاسخ دادنحذف
  6. به مهرزاد:
    ممنون مهرزاد جان.
    اینا که نوشتم فقط یه داستان بود هیچ ربطی به خودم نداره.

    پاسخ دادنحذف
  7. به davemo:
    ممنون نظر لطفته...

    پاسخ دادنحذف
  8. کسی که خودش رو گم کرده ویه جورایی به پوچی رسیده با یک نارون سخاوتمند نمی تونه به هدف برسه واسه زندگی مگه اینکه اون فرد خاص باشه.
    سودی جز ضرر نداره یکی از جملات شاهکار بود که تو این متن کم نبود از این جنس جملات.
    عالی بود
    عالی.
    بوس.

    پاسخ دادنحذف
  9. ای بابا عرفان خان شما اُستاد مایی...
    مرسی...
    حرفت درسته کسی که به پوچی رسیده با یه نارون سخاوتمند هدفشو پیدا نمیکنه. منم منظورم این نبود.
    ولی اگه دقت کنی دیگه اون صدای دلخراش ناامیدی اون رو اذیت نمیکرد...
    اون نارون تونست بهش امید بده تو میتونی مهم باشی حتی برای کوچترین افراد دور و برت... منظورم این بود...

    پاسخ دادنحذف
  10. اصلا اهل تعریف نیستم! اما میگم که قشنگ نوشتی
    اما مگه میشه با دیدن درخت از این رو به اون رو شد؟ پس چرا تا حالا نشده بود!

    راستی نمیدونستم سیگار موقعه سوختن صدا میده!

    پاسخ دادنحذف
  11. مرسی احمد
    اگه دقت کنی دیگه اون صدای دلخراش ناامیدی اون رو اذیت نمیکرد... آره همون یه درخت تونست اون موقع بهش یه کمی امید بده.
    اون نارون تونست بهش امید بده که تو میتونی مهم باشی حتی برای کوچترین افراد دور و برت و دیگه احساس "بیخود بودن" و "بدرد کسی نخوردن" نکنه ... منظورم این بود...

    بله.سیگار اگه خشک شده باشه اگه دقت کنی سوختنش صدا داره.

    پاسخ دادنحذف
  12. مرسی بابت کامنت مختصر و مفیدتون.
    سپاس که سر زدید.

    پاسخ دادنحذف
  13. خوبه همه ی آدما تو رو به عنوان یه پسر بی سر و صدا که انتظاری از کسی نداره و تنها به وجود اومدی که انتظارات دیگران رو براورده کنی بشناسند ...
    داستانت bravo
    لذت بردیم
    سنگین بود دی:
    سورنا
    بوسسس

    پاسخ دادنحذف
  14. مرسی
    سنگین میبینی عزیز!!دی:
    ممنون

    پاسخ دادنحذف
  15. مراقب باش

    یه کم تکیه ات رو بده رو دیوار . اونم واسه ما یه شاخه است .

    مثه کلاغا

    پاسخ دادنحذف
  16. سعی نکردم بفهمم
    از کنتراست ها لذت بردم
    از این به اشتراک گذاشتن تنهایی احساس آرامش کردم
    سعی نمی کنم بفهمم
    اگه این یه متن در ادبیات مدرن ماست برای فهمیدنش نیاز است که خودت توضیح بدی
    برای من همون لذت ها کافی بود
    بوسس

    پاسخ دادنحذف
  17. زیبا بود...
    کلا" متنی که به فکر کردن احتیاج داشته باشه قابل تقدیره
    آفرین
    عالی بود/

    پاسخ دادنحذف
  18. ســــــــــــلام!
    چطوری کیوان؟ خوفی؟
    قشنگ بود پستت!!!!
    امیدوارم همیشه ی همیشه شاد باشی!!!
    فعلا!

    پاسخ دادنحذف
  19. سلااام عزیزم.
    مرسی ممنون...
    چشمات قشنگ میبینه
    کجایی پس؟؟...

    پاسخ دادنحذف
  20. سلام کیوان جان خوبی؟خدارو شکر!
    ما همون سامان و ارمان هستیم که یه بلاگ جدید زدیم شمارو هم لینک کردیم اگه به ما هم سر بزنی ممنونت میشیم...مرسی...
    www.eshghemanoto110.blogfa.com
    پست جالب بود...

    پاسخ دادنحذف
  21. عالی بود، شاهکار بود، تعریف الکی نمی کنم، مسلما جخوف نبود اما بعنوان یک تازه کار عالی بود، من چون دستی تو نوشتن دارم و مدتی در مورد قواعد داستان نویسی مطالعه کردم میتونم بگم اگر داستان نویسی رو ادامه بدی خیلی موفق خواهی شد، توصیفات عالی بود، تشبیهات فوق العاده بود، حس بسیار بر انگیزاننده بود، واقعا تبریک می گم. مطمئنم موفق خواهی بود

    پاسخ دادنحذف